و آن عشق در وجودش
عشق خواندن
غروب پائیزی بوی هجرت داشت
و اما هجرت... کوچه اجباری
پرنده ناگزیر از کوچ
نا گزیر از عشق
این بار فریادش را در دل زمزمه می کند
این پرنده مهاجر
همیشه عاشق پرواز
حالا با بالی شــــــــــــــــکسته
می خونه چه غمگین آواز
توی یک هجرت جمعی
بخوای دو جفت عاشق
روی شاخه های تنهای
شعری عاشقانه بود
صدای قشنگ بالش
تو فضای بی کران
بهترین ترانه بود
حالا تنها
حالا خســـــــــــــته
با بالی از غم شکسته
بی صدا تر از همیشه
با خودش تنها نشسته
با صدای غم گرفتش
شعر تنهای می خونه
سوز غمگین صداشو
اونی کخ تنهاست می دونه




به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مقل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفت ی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با ان همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند
همیشه در انتظارم عزیزم کی بر میگردی نازنینم
به خدا دوست دارم

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیداره تو لبریز شد از جام وجودم
شدم ان عاشقه دیوانه که بودم
ديدی عشقی
نبود در تار و پودش
ديدی گفت عاشقه عاشق
نبودش
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردی نمونده پيشت، ديدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و گنجشك كلاغای
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توی دنيای خاموشی ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشی ، شده كارش فراموشی ، ديگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستی توی اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم كه تو می دونی،سرخاك
تو می ميرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گيرم
دل از
تو
لوسین
جونم
من کيم ؟ گر خود شناسي داشتم
کي زخود بودن هراسي داشتم؟
هاي ... اي آئينه ! معنا کن مرا
گم شدم در خويش پيدا کن مرا
فرصتي ده تا رود را پيدا کنم
قطره قطره خويش را معنا کنم
اهرمن دارد مجابم مي کند
لاي لايش گاه خوابم مي کند . . .
باز مي خواهم تو را پيدا کنم
با تو شايد خويش را معنا کنم
من کيم ؟ گر خود شناسي داشتم
کي زخود بودن هراسي داشتم؟
هاي ... اي آئينه ! معنا کن مرا
گم شدم در خويش پيدا کن مرا
فرصتي ده تا رود را پيدا کنم
قطره قطره خويش را معنا کنم
اهرمن دارد مجابم مي کند
لاي لايش گاه خوابم مي کند . . .
باز مي خواهم تو را پيدا کنم
با تو شايد خويش را معنا کنم
من کيم ؟ گر خود شناسي داشتم
کي زخود بودن هراسي داشتم؟
هاي ... اي آئينه ! معنا کن مرا
گم شدم در خويش پيدا کن مرا
فرصتي ده تا رود را پيدا کنم
قطره قطره خويش را معنا کنم
اهرمن دارد مجابم مي کند
لاي لايش گاه خوابم مي کند . . .

عید
تو
او
شما
و
همتون
مبارک
گلهای زندگی
وو
بادوستم توی پارک قدم میزدیم که خیلی اتفاقی مکالمه دو تا پسر رو
گوش دادیم
اولی :تو هموم نمیری که اینقدر بوی گند میدی ؟
دومی:چرا وقتایی که میرم پیش دوست دخترم .هم قبلش هم بعدش
۱: از اقایون معذرت میخواهم
۲)باز این پسر معرفت داره.خوبه نگفت وقتی می رم پیش دوست دخترهام!

عشق یعنی همین بدبخت
